۱۳۸۹ فروردین ۲۱, شنبه

آغاز به مردن


به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی .
به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی

زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند .
به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی .
تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،
دوری كنی . .. . ،
تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
ورای مصلحت ‌انديشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن !امروز مخاطره كن !
امروز كاری كن !نگذار كه به آرامی بميری !شادی را فراموش نكن !

پابلو نرودا _ ترجمه احمد شاملو

۱۳۸۹ فروردین ۱۸, چهارشنبه

...

دود وار می پیچد به خود
چشمه رخش از خون پر
بسان روحی سرگردان
به هر سو روان
موج آسا می گذرد
جامی به دست
پر از تهی
محتاج قطره ای

قفس

دیدم آویزان قفسی بر یکی شاخه ناز
که در آن بود یکی مرغک زار
لانه اش بود به کنجی،آن دگر بود دو جام
پر ز آب بود یکی ، دیگری پر زطعام
تابکی بود د رآن دخمه تار
روبرویش آیینه ای پر زغبار
می نشست بر سر تاب هر صبح آن مرغک زار
به گمانش که ببیند هر دم آن صورت یار
می ربودش همه حس و حواس زعشق صورت یار
می سرودش غزل عشق از آن سینه سه تار
گذر عمر همین بود  سحر تا به شبق
نشستن ،دیدن روی مه، گریستن تا به فلق
صبحدمی صاحب مرغک زار آمدش که دهد اورا آب و دان
آب و دان داد ش و رفت ، باز بماند درکلبه گران
 مرغک زار بدید در  به رویش شده باز
زود پرید و بنشست بر سر شاخه ناز
چه چه زنان یارش بطلبید از سر ناز
به گمانی که در آید زقفس یار طناز
هرچه آواز بدادش که بیا دلبر من
نه جوابی بشنید نه بدید ش به چمن
و ز سر شاخه پرید ورفت  درون
که بگیرد دست یارو با هم آیند برون
از قضا صاحبش از راه رسید
در ببستش و امید زدل مرغ پر بسته پرید. 

۱۳۸۹ فروردین ۱۵, یکشنبه

انتظار

اینقدر پای دیوار سنگی انتظار
 خواهم نشست
تا تو را از سکوت
به  پهنه راه فریاد راهی کنم
گرچه سکوتت فریاد است
اینقدر در کنارت
کنار صدای به صلیب کشیده ات
خواهم خفت
تا بند صلیب ا زصدایت پاره کنی
و مرا صدا کنی

۱۳۸۹ فروردین ۱۴, شنبه

نمایی از زادگاهم در نوروز1389

تصاویری از اسکان عشایر

تصاویری از گوسنگان

۱۳۸۸ اسفند ۲۶, چهارشنبه

نوروز

در را ، پنجره را

باز کن
از را ه می رسد
مهمان است در خانه ما
بر سر سفره بی نوایی ما
یا که
مهمانیم بر سفره او
بهار است که می آید و سر می ساید
بر مُهر زمین
که زداید زدل یخزده کین
و
بکارد گل سرخ و گل زرد همچو نگین
به دل دشت و کویر
و
به همراه بیارد عید نوروز
یادگاری ز کهن شاه جمشید
همزاد خورشید














۱۳۸۸ اسفند ۲۳, یکشنبه

مهربانی

مهربانی نقش هر نقاش نیست
هر که نقشی را کشید نقاش نیست
نقش را نقاش معنی می کند
مهربانی را چه کس معنا کند