۱۳۸۹ مرداد ۱۶, شنبه

آدرس جدید وبلاگ

درود بر دوستان خوبم
آدرس جدید من که صرفا" برای سروده هایم می باشد  به شرح زیر می باشد و تلاش می کنم که دراین وبلاگ به مطالب تاریخی و آشنایی با جاهای دیدنی ایران بپردازم .
http://www.iranshahr.persianblog.ir/

۱۳۸۹ مرداد ۵, سه‌شنبه

دلاویزترین شعر جهان

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گردم



که درآن


نرگس مست , عشق به دامان کبوتر می ریزد


شبنم صبح , به صداقت , پاکی میزند


بوسه به گلبرگ گل یاس سپید و


صبا هدیه دهد عطر دل انگیز ا ُمید






من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گردم


که درآن


همه خلق خدا


عاری از هر بدی و شرک وریا


مهر بورزند به هم


دست محبت برآرند به دعا


فارغ از اینکه که هستیم و کجا


چه داریم زمال دنیا


به چه رنگیم و نژاد


پیرو دین که هستیم به دنیا و چه پرستیم






من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گردم


که درآن






خلق مهر گدایی نکند


مهربانی را همچو باران به هم هدیه کنند


عشق بی منت معشوق


سرازیر شود بهر وجود


همه افتاده به درگاه خدا سر به سجود






من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گردم


که درآن


گرمی مهر نسوزاند پر ِ پروانه ,


نکاهد تن ِ شمع


ناله بلبل از دوری گل


شود


چهچهه شوق وصال اندر بستان






من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گردم


که درآن






آهوی ختن نَرَمد از نعره شیر


خرامان , قدمی بردارد و


اندام ظریفش به یکباره نخورد تیر






من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گردم


که درآن






یک با یک برابر باشد


اگر انسان واحد یک باشد


این تساوی


به ریاضی به انسانی


یک تساوی باشد






من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گردم


که درآن






انسان نه به ظاهر بلکه


به باطن انسان باشد و


جوانمردی و مهر سر لوحه کارش باشد


نیک پندارد و


گفتارش نیک


و کند رفتاری


در نظر خلق خدا باشد نیک






من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گردم گرچه سخت است ولی میگردم


















۱۳۸۹ تیر ۶, یکشنبه

سفری به یزد

یزد ریشه در یسن، یشت و یا یزش، به معنای ستایش و نیایش در زبان فارسی میانه دارد. یزد از یزدان به معنی پاک و مقدس و به معنی ذات خداوند نیز می تواند گرفته شده باشد.نام کنونی استان و این شهر یادگاری است از دوره ساسانی، و می توان آن را شهر آفریننده خوبی ها و پاکی ها وشهر خدا دانست. خرداد ماه سال جاری سفری داشتم به یزد یکی از بزرگترین شهر های خشتی دنیا با تاقهای ضربی و بادگیرهای بلند , اتشکده و میدانها, بازارهای قدیمی بیش از 300الی500 سال , رستورانها و قهوه خانه های ساخته شده به روش سنتی و با صفا .

تعدادی عکس از جاهای قدیم این شهر گرفته ام که برای شما دوستان عزیر می اورم:


 

آتشکده

 


آتشکده
آتشکده
آتشکده


حمام خان


حمام خان


حمام خان



مسجد جامع
مسجد جامع

۱۳۸۹ خرداد ۱۲, چهارشنبه

مادر

به مناسبت روز مادر این سروده را به تمام مادران دنیا بویژه مادرم تقدیم می کنم


شبان گاهان كه هر كس بر سرير خواب سرميسايند
منم بيدار ؛ منم هوشيار
منم افتاده در بستر
وتنهايي رفيق نيمه شبهايم
خاطرات تلخ وشيرينم , بدوراز تير صيادان
پرپرواز بگشوده
خلوتگاه مرداب دلم را
به نور خود صفایی داد
به روی پرده ذهنم نمایان شد
نمایی تيره وروشن
زسيمايت تو اي مادر
و آن چهرت كه روزي بود برگ گل
خزان بي مروت ؛برد با خود
بهار آن گلستان را
وبعد از آن ؛ زمستان درپيش
با بارش اشكان زمژگانت
تو ای مادر
تو فرزند پروردي
كه بيني قد سروش در هجوم باد وبارانها
ميوه اش چيني و كام دل شيرين بگرداني ز وي
تو فرزند پروردي كه روزي عصايت شود
ستوني شود بهر آن خيمگاه دلت
درختي شود پر ثمر و سايه كند بر سرت
نشيني به زير درخت تنت
زدايي همه گرد و خاك از رخت
بياسايي و رهاني همه خستگي از تنت
ولي افسوس مادر
من اين فرزند نا لايق تورا هستم
بدوراز حس فرزندي
بدور حس احساست
شرم بادم :
سخنهایت , به جان ودل ندادم گوش
شكوه واژه هاي عشق چشمانت نفهميدم
آن نيم آنكه خواهي نيم
من بي مروت ؛ من ناسپاس
ندانستم به مويي قدر آن همه زحمتت
نبودم عصايت عصا
نبودم درختت پناه
نبودم كسي شناسد همه قدر تو، انهمه مهر تو
مادرم:
فرزند تو با اينهمه دارد دلي ،دريا دلي
وسعش زياد ،بي انتها
از درد وغم نا منتها
موج خروش بحر او
باشد همه اندوه وغم
اندوه ودرد نه بهر خود
مادر من
اندوه من
درد همه آدم بود
درد همه عالم بود
سيل خروش بحر دل بر ساحل بيمار من
فرسوده كرده اين تنم
كرده نحيف ولاغرم،ازپا دراورده تنم
هر روز از روز دگر ،رسواترم شايد كند
مادر من ،
هر شب منم همراه تو در بستر بيداريم
باشد كه تو راضي شوي ، برصفحه روياييم
بر پرده افكار من
آنگاه فرستي سوي من ،راضي شدن ،خندان لبت
از عمق دل با كفتر افكارمن

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۷, دوشنبه

عمر خیام

بیست و هشتم اردیبهشت زاد  روز حکیم عمر خیام ستاره شناس ,ستاره شناس ,ریاضی دان,فیلسوف و شاعر قرن پنجم و ششم بر تمام ایرانیان مهرورزو پاکنهاد خجسته باد.

شاعری که با الهام از ستاره های آسمان و معادلات جبری , فیلسوفانه  رباعی های سروده است که آوازه آن از مرزهای ایران گذشته و در جان و دل جهانیان نشسته و بر سینه آنان نقش بسته است.
خیام , حسن صباح و خواجه نظام الملک سه یار دبستانی بودند . خیام شاعری  شد اندیشمند و پر مایه , حسن صباح بانی فرقه اسماعیلیه و خواجه نظام هم مردی بزرگ در حیطه سیاست در دوره سلجوقی.
یاد این بزرگ مرد تاریخ ایران همیشه با ایرانیان باد .


ابریق می مرا شکستی،ربی
 بر من در عیش را ببستی،ربی


من مِی خورم و تو می‌کنی بدمستی  
 خاکم به دهن مگر که مستی،ربی
...........................................


ناکرده گنه در این جهان کیست بگو!    
آن کس که گنه نکرد چون زیست بگو!


من بد کنم و تو بد مکافات دهی
 پس فرق میان من و تو چیست بگو!


...........................................


يا رب بگشاي بر من از رزق دري 
 بي منت اين خسان رسان ما حضري


از باده چنان مست نگه دار مرا     
 كز بيخبري نباشدم دردسري


............................................


امشـــب می جـــام یـک منی خواهم کرد
خـــود را به دو جــام می غنی خواهم کرد


اول سه طلاق عقــــل و دیــن خواهم کرد
پـس دختــــر رز را بــه زنـــــی خواهم کرد

..................................................

این قافلــــه عمــــر عجب می‌گــــــــــذرد
دریاب دمی کـــــه با طرب می‌گــــــــــذرد

ساقی! غم فــــردای حریفان چــــه خوری
پیش آر پیاله را کـــه شب می‎گــــــــــذرد

................................................

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حرف معما نه تو دانی و نه من


هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من


































۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه

ابوالقاسم فردوسی

یست و پنجم اردیبهشت ماه زاد روز  ابوالقاسم فردوسی  حکیم فرزانه  توس خجسته باد
حکیمی که با خلق شاهکارادبی - تاریخی خود , شاهنامه , فرهنگ ایران را زنده کرد و یادگاری بس شگرف برای ایرانیان و جهانیان به جای گذاشت.
امید است فرزندان این مرز وبوم قدر این گوهر ارزنده  را دانسته  و آنرا برای نسلهای آتی حفظ نمایند.
براستی حق این است که هر ایرانی از این گنجینه نسخه ای برای خود داشته باشد تا از هجمه های فرهنگ بیگانه در امان بوده و با جهل و جعلهای تاریخی مبارزه نماید و هویت و فرهنگ ایرانی را پاس بدارد .

  بناهای آباد گردد خراب
                    ز توفان و از تابش آفتاب
   پی افکندم از نظم کاخی بلند 
                   که از باد و باران نیابد گزند
  بسی رنج بردم در این سال سی
                   عجم زنده کردم بدین پارس
  نمیرم از این پس که من زنده ام
                     که تخم سخن را پراکنده ام
هرآن کس که دارد هش و رای و دین
               پس از مرگ گوید به من آفرین





۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۷, جمعه

چراغ ایل

چند روزی است همه می گویند محمد بهمن بیگی در گذشت و رخت از جهان بربست.


چطور می توان گفت او از بین ما رفته است نه هرگز او نرفته است او با اسب کهر وجب به وجب خاک اییلیها را طی می کند و هر روز مهمان خانه آنها.
از هر مرد , زن , پیر, جوان , کودک , میانسال که می پرسی می گوید همین دیروز , امروز , ساعتی قبل یا چند ثانیه قبل او همین جا بود در میان ما و با ما .
او همگام با مردان عشایر با علم و عمل می جنگد و می تازد به جور و ظلمت جعل و جهل
او زانو به زانوی زنان عشایر ,تار و پود قالی های خوشرنگ را کوک میکند و نقش خیال می زند به دار و آهنگی آهگین می نوازد برای هوشیار طفل ایل
او پایه های محکم سیاه چادرهای عشایر است که نگه میداردش درباد و باران و طوفان
او دم گرم ساز کرنا است که بیدارمی کند زخواب مردان عشایر را هر روز
او ستاره راهنمای عشایر است درتاریکی و ظلمت شب
او پای پاینده و قوت و نان ایل است درییلاق و قشلاق
او مردی سخت است عرق به جبین نشسته و آهنین دربرابر مشکلات که خاک سرزمین عشایر ازیاد نمی برد
گامهای محکم و استوارش را بر گرده خویش در راه رسین به هدف روشنگری
او مردی است با روحی لطیف به لطافت باران که میشوید گرد و خاک ازرخ لاله های ایل و نوازش میکند سر و روی کودکان عشایر.
آری کسی که با جسارت و شجاعت حق ایل و عشایر را از جور زمان گرفت و در اندیشه و فکر ایل انقلابی به پا کرد و سربلندشان کرد و چراغ دانش بدستشان داد تا روشن شود راه تاریک آنها, چگونه می تواند ازمیان آنها رفته باشد نه او هرگز نمرده است و جاودان خواهد ماند برای همیشه.
آری اندیشه و تفکر او انسانهایی پرورش داد که تا زمان هست و روزگار میگردد, پاینده و دنبال رو او هستندو خواهند بود.




او با ایل بود و با ایل هست و با ایل خواهد ماند .