۱۳۸۸ مرداد ۱۰, شنبه

آيا مي دانيد مفهوم آتش پرست چيست؟


حدود يكسال و نيم در دوره هاي آموزشي زبان فارسي پهلوي استاد عزيز جناب آقاي فريدون جنيدي كه همشيه پاينده باد در بنياد نيشابور حضور داشتم كه مي شود گفت از بهترين دروه زندگي ام بوده است. اين كلاسها علاوه بر آشنايي با الفبا ، چگونگي نوشتن و خواندن زبان پهلوي با فرهنگ و آداب و رسوم ايرانيان باستان آشنا شدم و از همان روز نخست چيزهاي شنيدم كه فكر مي كردم از كره اي ديگر آمده ام . هرچيزي كه استاد مي گفت برايم تازگي داشت كه تا آنروز هيچگاه نشنيده بودم .با كلمات و معاني آنها و چگونگي ورود ويا خروج آنها از زبان فارسي و ريشه بوجود آمدن آنها و... .
براي نمونه مفهوم " آتش پرست" كه اروپائيان و ديگر مردم دنيا ايرانيان باستان را متهم نموده و مينمايند به عبادت آتش به عنوان "بت" و خود ما هم به علت نا آگاهي و يا آگاهانه به آن دامن مي زنيم را بيان مي كنم.
برخي از واژه‌ها در درازناي تاريخ دگرگون مي‌شوند، و برخي نيز معناي خويش را از دست مي‌دهند و مفهومي تازه به خود مي‌گيرند، و برخي اگر چه خود در معني ديگرگون مي‌شوند، اما در واژه‌هاي ترکيبي معناي اصلي خويش را نگه مي‌دارند.
از واژه‌هاي گروه نخست، واييتي اوستايي را که در پهلوي وات خوانده مي‌شد، در فارسي دري باد، در کهکيلويه و نيشابور باي، و در گويش «اورامي» کردستان وا مي‌خوانند. اين واژه همان است که در مفهومي ديگر در همه جاي ايران، در ترکيب «اي واي»، يا «واي بر تو»، يا «واي من» به صورت واي تلفظ مي‌شود... و نيز همين است که در انگليسي «ويند» خوانده مي‌شود و در زبان فرانسه بدان «وان» مي‌گويند! «واي» به معناي فرشته موکل بر باد در کيش‌هاي آريايي باستان به گونه وايو تلفظ مي‌شود و در «ريگ ودا» نامه ديني هندوان به همين صورت آمده و ستايش شده. و به شکل فرشته موکل بر باد و هوا در يشت‌ها نيز «وايو» خوانده مي‌شود ضمن آنکه به خود باد، چنان که گذشت وايتي مي‌گفتند.
نمونه واژه‌هاي گروه دوم... افسوس است که در تمام نوشته‌هاي باستاني از پهلوي و فارسي دري تا قرن هشتم به معني ريشخند و تمسخر ديده شده است، اما کم‌کم معني خويش را از دست داد، و به معني دريغ... و ابراز اندوه به کارمي رود.
بهترين نمونه از گروه سوم، سه واژه ميان، کمر، و کمربند است.
ميان که امروز معني بين، يا وسط را به خود گرفته بخشي از پيکر است:
ميانت را و مويت را اگر صدبار پيمايي / ميانت کمتر از مويي و مويت تاميان باشد
بندي که به ميان بسته مي‌شود «کمر» بوده است:
ســياوش بيــامــد کـمــــر بر مــيــان / سـخـــن گفـت با مـن، چــو شـيــــر ژيان
از اين شعر پيداست که شخصي که آهنگ انجام کاري را دارد، کمر به ميان مي‌بندد، اما خدمتکاران و بندگان، بنا به موقعيتي که در خدمت سردار خويش بودند داشته اند به چند گونه خويش را در بند يا مقيد فرمان‌هاي او نشان مي‌داده‌اند:
1- دختران دست بند به دست مي‌کرده اند، که من دست بسته و فرمانبر توام:
پرستـار، پنجاه، با دست بند / به پيش دل افروز تخت بلند
يا هنگام به بند کشيدن زال در زمان بهمن و بردن او با دست بند (دستوار):
که پيش تو دستان سام سوار / بيامد چنين خوار، با دستوار
دختران و پسران گوشواره به گوش مي‌بسته اند که ما گوش به فرمان توايم:
همان طوق کيخسرو و گوشوار / همان ياره گيو گوهر نگار
3-بستن طوق به گردن، که گردن ما در فرمان تست، و مثال آن هم در شعر پيش آمده
4- با بستن پاي اورنجن يا خلخال بدان بدان معني که پاي ما، در بند تست.
5- بستن کمر در خدمت سردار، که ما همواره آماده خدمت هستيم
تو فرزند من باشي و من پدر / پدر پيش فرزند، بسته کمـر
يا:
مرا گـر پذيري تو با پير ســر / زبهــر پرستش ببندم کمــر
هر دو شعر از پيام و نامه افراسياب به سياوش براي پذيرفتن او در توران زمين.
پس آن کسي که کمر مي‌بندد، بنده و خدمت گذار است و در اين شعر معروف باستاني اين معني به خوبي، خويش را نشان مي‌دهد:
اي اميري که اميران جهانت خاص و عام / بنده و مولاي هستند و کمربند و غلام
که درآن، کمربند به معني بنده همراه با سه واژه مترادف خود آمده.
علامت بندگي با داشتن گوشوار، هنوز در عبارت غلام حلقه به گوش برجاي مانده. و علامت بندگي يا کمر را هنوز در عبارت نوکر کمربسته به زبان مي‌آوريم! و از اين عبارات، واژه‌هاي مرکب در فارسي بسيار است که به کمک آن مي‌توان پي به معني اصل و ريشه آن برد.
***
يکي از واژه‌ها يا فعل‌هايي که در فارسي معني معادل خويش را تقريبا از دست داده پرستيدن است که آن هم، معني خويش را هنوز در واژه پرستار به خوبي حفظ کرده است.
پرستار اسم فاعل و به معني خدمت گذار است پس مي‌بايستي که اصل فعل يعني پرستيدن، به معني خدمت کردن بوده باشد.
در يکي از شعرهاي پيشين از پرستان با دستبند از پرستاران با دستبند ياد کرده شد، و اينست چند نمونه ديگر:
به کاخ اندرون شد، پرستار وش / بر شاه بر، دست کرده به کش
که در اين سخن، پرستار و بنده در کنار هم و به يک معني در برابر آزاد و بزرگوار آمده. از ريشه فعل با افزودن «نده» نيز صفت فاعلي، يا اسم فاعل پديد مي‌آيد.
گفتن گوي گوينده
پس پرستنده نيز مي‌بايستي به همين معني پرستار يعني کسي که خويشکاري (وظيفه) او خدمت کردن است؛ بوده باشد. و اين شعر از پندهاي بزرگمهر است به انوشيروان:
پرستنده شاه بدخور ز رنج / نخواهند تن و زندگاني و گنج
همچنين از ريشه فعل با افزودن «ش» اسم مصدر پيدا مي‌شود، که آن هم به همان معني مصدر است. پس پرستش نيز مي‌بايستي که معني خدمت کردن، در ادبيات فارسي دري آمده باشد، و پيش از اين ديديم:
مــرا کـه پذيري تو با پيـر ســر / ز بهر پرستش ببندم کمر
و اگر چنين است پس مي‌بايستي که خود مصدر نيز به همين معني آمده باشد، و چنين است:
به بالاي سرو و به رخ چون بهار / بد اندر پرستيدن شهريار!
مهترپرست به معني کسي که خدمت بزرگ تر از خود را مي‌کند، در شعري که در باره تخت تا قديس و جايگاه مهتران و کهتران در آن تخت آمده:
چو بر تخت پيروزه؛ بودي / خردمند بودي و مهتر پرست
و باز:
بيايد يکي مرد مهترپرست / بفرمود، تا اسب او را ببست
خسرو پرست بندگان و خدمت کاران ويژه پادشاه، در سروده اي که به شکار رفتن خسرو پرويز را مي‌رساندآمده است:
هزار و صد شست خسروپرست / پياده همي رفت، ژوبين به دست
پرستنده بيشه به معني باغبان، در شعري که فرانک فرزند خردسال خود فريدون را از ترس ستم ضحاک به او مي‌سپارد:
پرستنــده بيشــه و گــاو نغــز / چنين داد پاسخ بدان پاک مغز
که چون بنده در پيش فرزند تو / ببـاشــــم پـذيرنـــده پنــد تـو

که در اين شعر به ويژه پرستنده هم به بيشه بر مي‌گردد. و هم به گاو... زيرا که هر دو براي برجاي ماندن نياز به پرستاري يا خدمت دارند.
مي پرست يا کسي که مي‌بايد به خم مي‌خدمت کند، تا آن به کار رسد:
از آنجا بيامد به جاي نشست / يکي جام مي‌خواست از مي‌پرست
و نيز در داستان پذيرايي ماهيار از بهرام گور که به ناشناس به خانه او رفته بود، و او ندانسته شب دوش را با بهرام رامش کرده بود:
که من دوش پيش شهنشاه، مست / چرا گشتم و دخترم مي‌پرسـت
گل پرست يا کسي که مي‌بايستي به به گلستان خدمت کند، تا گل به بار آيد:
نگــه کـرد دستــان ز تخـت بلنـد / بپرسيد: کاين گل پرستان که اند!
مهمان پرست، يا کسي که در برابر آيين‌هاي دور ايرانيان از ميهمان پرستاري مي‌کند، در شعري در وصف انوشيروان:
به رزم اندرون، ژنده پيل است، مست / به بزم اندرون گرم و مهمان پرست
يا در شعر نظامي در پرستش خسرو از شکر سپهاني:
بپرسيــدش کـه تو مهمــان پرســتي / به خلوت با چو من مهمـان نشـستي؟

بت پرست، يا کسي که در بت خانه‌ها نگهداري و خدمت بت‌ها را مي‌کردند چرا که بت نياز به خاک روبي، نظافت، تعمير.... دارد! و اين شعر از داستان زال و مهراب است. هنگامي که مهراب او را براي رامش به خان خود فرا مي‌خوانده، و زال مي‌گويد:
نباشـد بـدين گـفته همـــداستان / همان شاه، چون بشنود داستان
که مامي گساريم و مستان شويم / سوي خانه بت پرستان شويم
***
با اينهمه گفتار، جاي براي براي گفتاري ديگر نمي نماند که آنچه که به پرستش و خدمت نياز داشته است پرستار و پرستنده اي نيز مي‌خواسته است. و آتش پرست لقب کساني بوده است که در آتشکده‌ها به پرستش و مراقبت آتش مي‌پرداخته اند، تا مبادا خاموش شود... و آتش پرست پاژ نام ايرانيان پيش از اسلام، يا پاژ نام زرتشتيان نيست!

کوهستان‌ها و کوه پايه‌ها ايران که نخستين مراکز زندگي ايرانيان بوده است. از نظر سرماي زمستان و تابستان و برف‌هاي سنگين و و يخ بندي‌هاي هميشگي و سوز بادها در اين زمان هم که همه وسايل گرمازا در دسترس هست، چيزي نيست که از ديده هيچکس پوشيده باشد. ايرانيان باستان زمستان را با نام «زمستان ديو» مي‌خواندند، و در کتاب «مينوي خرد» و نيز «ونديداد» آمده است که:
«زمستان ديو به ايران ويج. پادشاه تر(حکمفرما)، و از دين (چنين) پيدا است (است) که به ايران ويج 10 ماه زمستان و 2 ماه هامين. آن دو ماه تابستان نيز سرد آب، سرد زمين، سرد گياه، و بر آنان پتياره زمستان....»
و اين مربوط به زماني است که آرياييان هنوز کوچ به دشت‌هاي جنوبي را آغاز نکرده بوده اند... اما همين زمان هم در کوهستانهاي کردستان و لرستان هنوز جاهايي هست که در آن تنها دو ماه تابستان باشد، آن هم مي‌بايستي که در اطاق در بستر با دواج (لحاف) خوابيده، يا در بخاري و منقل، همواره آتش سرخ نگه داشت... و چنين بوده است که اگر آتش در روستايي خاموش مي‌شد... مرگ همه ساکنان آنرا به همراه داشت!
آتش هم، چنان امروز، با کبريت و فندک روشن نمي شده است. و در زمان‌هاي بسيار پيش تر از آن که سنگ آتش زنه نيز پيدا شود. آتش‌ها را از يکديگر روشن مي‌کرده اند. و نخستين آتش ها، از گدازه های آتش فشان برداشته شده است.
در سرگذشت ابن سينا مي‌خوانيم که وي روزي در دکان نانوايي کودکي را ديد که براي گرفتن قدري آتش آمد که هيزم خانه خود را با آن روشن کند. «پور يسنا بدو گفت: چرا جايگاهي براي بردن آتش نياوردي؟ کودک پاسخ داد: برخي خاکستر روي کف دستم مي‌ريزم و گدازه‌هاي آتش را روي آن مي‌برم تا گرمي آن به دستم آسيب نرساند! و ابن سينا از هوش آن کودم به شگفتا اندر شد، و وي را زير بال خويش گرفت و با نگرش و آموزش به او، از وي استادي بپرورد!»
اين کار حتي تا بيست سي سال پيش در شهرها انجام مي‌گرفت، و در روستاها نيز براي کمتر بکار گرفتن کبريت جريان دارد!
زندگي اجتماعي کم کم به افراد فهماند که بايسته نيست در همه خانه‌ها همواره از آتش پرستاري شود. تا آتش نميرد... که در هر روستا، يا شهر خانه اي را براي نگاه داري هميشگي آتش در نظر گرفتند، يا خانه آتش گذاشتند... و در اين آتشکده‌ها افرادي را به پرستاري و پرستيدن آتش گماردند... و اينانند که با پرستش آتش از آن نگاهداري مي‌کنند، تا جان و روان مردمان شهر و روستا از ديو زمستان گزند نبيند!
آيين نگاهداري آتش از زمان هوشنگ گرديد؛ و ويژه زمان اشورزرتشت نيست. و ايرانيان اين وديعه گرمي بخش و زندگي ساز را که نگاه بان جان همه جانداران در برابر سرماي سخت کوهساران بوده است، وديعه اي ايزدي دانسته اند که از سوي جهان آفرين به مردمان و جانداران مي‌رسد.

با توجه به آنچه استاد ارجمند گفته است و از شواهد وقراين برمي آيد‌:

"آتش پرستي به معني عبادت آتش بعنوان بت ، معبود و خدا نيست بلكه به واسطه اينكه آتش هم روشني بخش و هم گرمابخش و هم پاك كننده بوده و ايجاد آن در آن زمان براي مردم به سادگي امكان پذيرنبوده است، مي بايست از خاموش شدن آن جلوگيري ميشد پس در محلي و توسط كسي از آن مراقبت و نگهداري ميشد كه آن محل و جايگاه را آتشكده وآن فرد را آتش پرست ميگفتند .
متاسفانه هم دوستان در داخل و هم دشمنان در خارج ،ايرانيان پاك نهاد داراي خداي يكتا را به عبادت آتش و بت متهم نموده اند ."
دوستان بياييد با مطالعه كتابها - مقالات - جزوات تاريخي مستند و مستدل تاريخ و فرهنگ و آداب و رسوم خود را فرابگيريم تا هر انچه را به ما ديكته كردند نپذيريم .اهورا مزدا يار و ياريگر همه ايرانيان پاك نهاد باشد .

۱۳۸۸ مرداد ۵, دوشنبه

نقش سراب بهرام











نقش برجسته سراب بهرام:
در مسير جاده شيراز – چنارشاهيجان – نورآباد ممسني و در حدود 6 كيلومتري نورآباد روستايي قرار دارد به نام سراب بهرام . اسم اين روستا از نقش برجسته بهرام دوم (سده 5 ميلادي) گرفته شده است . این اثرمربوط به دوره ساسانی وپادشاهی بهرام دوم بوده که درکنارچشمه اي روبه جنوب و مشرف به درختچه های مورد (ازبرگهاي اين درختچه ها پماد متروپلكس براي درمان تب خال استفاده مي شود و داراي دانه هاي خوراك ياست كه رسيده آن سياه يا سورمه اي و شيرين است و نارس آن سبز وطعم گس دارد) است در دو طرف بهرام در اين نقش بزرگان ساساني به حالت احترام ايستاده‌اند و به نشانه احترام انگشت سبابه خود را رو به بالا نگه‌داشته‌اند. در سالها پيش كه فراواني باران بود چشمه ساري پر آب در پايين نقش برجسته جوشان بود كه به همين علت سرآب گفته مي شد . در بازديدي كه اخيرا" از محل داشتم متاسفانه آن چشمه به جويچه اي تبديل شده و خيلي از درختچه هاي مورد ودرختان اطراف آن خشك شده و آن زيبايي و طراوت را از دست داده بود.
چه بگويم كه ناگفتنش بهتراست. اين اثر يك اثر ملي است و بازگو كننده تاريخ ايران زمين و نشان از اجداد ما دارد فارغ از خوبي و بدي و اين پيشنه را يدك مي كشيمچه بخواهيم و چه نخواهيم. دريغ و هزاران دريغ از عملكرد ميراث فرهنگي شهرستان ممسني كه حتي يك تابلو معرفي براي اين اثر نصب ننموده چه رسد به اينكه براي جلوگيري از فرسايش و بين رفتن آن كاري كند .
چه بايد كرد چه بايد گفت . اين را بدانيم كه خيلي زود دير ميشود.

سفري به جوزار بكش












جو زار بكش
من به همراه حسن , مهراب و صمد سفري داشتيم به جو زار بكش كه براي اشنايي شما دوستان آن را شرح مي دهم.

از شمال شرق ممسني كه خارج مي شوي بعد پل فهليان و جاده اي در سمت راست در كنار سنگ شكن به موازات رودخانه فهليان امتداد دارد . در اين مسير آخرين روستاهاي كه د ركنار رودخانه و قبل از ورود به دل كوه ها (كه قسمتي از كوههاي زاگرس است ( آبپخشان است كه داراي سه روستا است از جمله گاپيازي
جاده سينه كوه را مي شكافد و به جلو ميرود پس از گذشت از پيچ ها و گردنه ها به دو راهي مي رسي كه راه سمت راست آن به روستاي تنگ لله مي رسيم و در ادامه راه كه مشرف بر رودخانه است در سمت چپ زمينهاي در پايين دست ديده مي شود كه با " خيشه گا " يا همان گاوآهن شخم مي شوند براي آماده سازي آنها براي كلك ( به فتح كاف ولام( يا همان نشا كاري برنج . كار كردن در اين هواي گرم بس طاقت فرسا است. در طي مسير به روستهاي مهرنجان مي رسيم كه به لحاظ آب و هوايي بسيار مطلوب وداراي باغهاي انار و انگور و گردوي بسيار زيبا و دل نشين است و سپس جويجان كه دست كمي از ماسوله از لحاظ ساخت و ساز خانه ندارد و ولي سرسبزي ماسوله را ندارد . سقف يك خانه حيات خانه ديگري است جالب و ديديني. بعد از عبور از جويجان به جوزار جاويد و بعد از آن جوزار بكش مي رسيم منطقه اي متعلق به طايفه بكش شهرستان ممسني كه در منطقه جاويد قرار دارد . روستاي حاج شوسين (شاه حسين) شفيعي يكي از بزرگ مردان طايفه بكش كه بزرگ مردي - سخاوت – مردانگيش هنوز زبان به زبان بين مردم مي چرخد . روستا بر تپه اي قرار گرفته ومشرف به رودخانه در شرق آن . در نزديك رودخانه كه حدود 600الي 700متري روستا است زمينهاي آبي قرار دارد كه برنج كاري مي شود و مابقي زمينهاي دور از رودخانه به صورت ديم گندم كاري مي شود.
در ضلع شرقي رودخانه باغهاي گردو و انگوري است كه به كوه وصل شده و با درختان بلوط همسايه شده اند و من به اتفاق دوستانم روزي را در سايه سار اين باغها سپري كرديم . مي گويند آب رود خانه از چشمه اي در دور دست از دل كوه مي آيد بسيار سرد است و در بعضي از جاها عمق آن به 7 الي 8 متري نيز ميرسد داري ماهي قزل آلاي است و آب اين چشمه را حدود 10الي 12 سال پيش با همكاري و سخت كوشي مردم روستا از سرچشمه لوله كشيده اند تا اهالي روستا از اين آب زلال سيراب شوند . لوله كشي انجام شده از سرچشمه از لابلاي سنگها د ر فراز و نشيب كوه در كنارصخره هاي مرتفع و بدون امكانات و تجهيزات كاري سخت بوده كه فقط از دستان پينه بسته اهالي و سرسختي ايشان بر مي آمده است . ما از كنار رودخانه به سمت دره حركت كرديم در مسير رودخانه تعدادي از بچه هاي محل به صورت سنتي و بدون استفاده از قلاب و يا تور و با دستان خالي ماهي گيري مي كردند كه در نوع خود جالب و ديدني بود . به تنگه اي رسيديم به نام سمه فرهاد (به كسر سين و فتح ميم) سوراخی که فرهاد انرا درست کرده است( در ارتفاع 15متري سوراخي در صخره وجود داشت كه به گمان اهالي توسط فرهاد ايجاد شده است) براي ما امكان پيش رفتن ديگر نبود ولي محلي ها به راحتي از صخره ها بالا مي رفتند . يكي از بچه هاي محل مي گفت اگر تنگه را ادامه دهي وحدود 15 الي 20كيلومتر به تنگه ای مي رسي و بعد از آن روستايي وجود دارد كه قد متي بالغ بر 200سال دارد و حفاريهاي غير مجاز نيز درآن شده است و اشيائ تاريخي نيز پيدا شده.

۱۳۸۸ مرداد ۴, یکشنبه

قطار ايستاده

چرا قطار تا وقتی ایستاده است کسی به او سنگ نمی زند
اما وقتی قطار به راه افتاد سنگباران می شود
این‏ قانون کلی زندگی ما ایرانیان است که هر کسی و هر چیزی تا وقتی که ساکن‏ است مورد احترام است
تا ساکت است مورد تعظیم و تجلیل است .
اما همینکه به راه افتاد و یک قدم برداشت نه تنها کسی کمکش نمی‏کند ، بلکه‏ سنگ است که بطرف او پرتاب می‏شود وچوب است كه لاي چرخ آن گذاشته مي شود و این نشانه یک جامعه مرده است.
ولی یک جامعه زنده فقط برای کسانی احترام قائل است که " متکلم هستند" نه "‏ ساکت " "متحرکند" نه "ساکن "
"باخبرترند" نه" بی‏خبرتر".

افسانه جومونگ

بي شك سريال تلويزيوني افسانه جومونگ را نگاه مي كنيد . من خودم هم اغلب قسمتهاي آن را ديده ام ودر آتي مي بينم . سريال جالب و داراي قدرت كشش بسيار بالايي است . از آئين ، آداب و رسوم و قوميتهاي كشورهاي كره جنوبي و چين حكايت مي كند. رشادتهاي گروه آزاديخواه براي ايجاد اتحاد اقوام يك كشور و برون رفت از زير يوغ ظلم و استعمار را نشان ميدهد و در عين جنگاوري ، پندها و انديشه هاي جالب استقامت ، سخت كوشي ، فروتني ، مهرورزي ، انسان دوستي و... را به بيننده مي آموزد . با وجود نكات آموزشي و آموزنده اي كه دارد ، وقتي آنرا مي بينم غبطه مي خورم ، حرص مي خورم ، سر در گريبان مبرم و آهي به بلنداي آسمان مي كشم كه چرا ، ما نتوانيم چنين برنامه اي توليد كنيم ، سرزمين ما كه از اينگونه افراد كم ندارد ، مردان پولادين شاهنامنه همانند كيومرث ، ايرج ، سلم و تورج ، رستم ، آرش ، كاوه آهنگر و... و رشادتهاي كوروش ، داريوش ، اردشير و ساسان و آريو برزن در دربند پارس ، بابك خرم دين ، سورنا ، كريم خان و .... براي حفظ، نگهداري اسقلال و آزادي كشور ، اري افسانه ها و واقعيات بسيار بسيار بسيار جالبتر ، جذابتر ، احساسي تر ، مردمي تر مي توان از دل تاريخ اين مرز و بوم بيرون كشيد و به نمايش گذاشت ، نه براي ديگران بلكه براي خودمان براي نسل خود فراموش كرده ، از خود بيگانه ، مانده از فرهنگ خويش ، از خود رانده ...
براي آشنايي با اين سرزمين بزرگ با تمامي فراز و نشيبش ، براي زنده نگهداشتن آداب و رسوم و فرهنگش .
آيا ميدانيد كه دو الي سه هزار سال پيش ايران داراي مرز فرهنگي بوده نه جغرافيايي ؟
آيا ميدانيد مرز فرهنگي چيست ؟

۱۳۸۸ تیر ۲۷, شنبه

بهشت وجهنم

روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنی و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را ديدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روی آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خنديدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، می بينی؟ اينها ياد گرفته اند که به یکديگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!'
هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.

تخمين زده شده که 93% از مردم اين متن را برای ديگران ارسال نخواهند کرد، زیرا آنها تنها به خود می اندیشند، ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشيد، اين پيام را برای دیگران ارسال نمایید، من جزء آن 7% بودم، همچنین به ياد داشته باشيد که من هميشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما سهیم شوم..

۱۳۸۸ تیر ۹, سه‌شنبه

پیکار

امید است که تمام ایرانیان پاک نهاد همیشه در پیکار باشند تا زنده باشند
دیروز با یه راننده تاکسی دو نفری بودیم , سر صحبت باش باز کردم
گفتم : تو زندگیت , خودت , چقدر تاثیر داشتی
گفت : خیلی کم
گفتم : پس برای همین که راننده تاکسی هستی
گفت : نه من تفننی مسافر سوار می کنم
گفتم : چه کاره ای
گفت : پزشکم دو تا پسر دارم یکی مهندس مکانیک و دیگری پزشک متخصص
گفتم : چرا تو مطب نیستی
گفت : عاشق شدم , مطب رو رها کردم
گفتم : به عشقت رسیدی
گفت : سالهاست رسیدم که نتیجه اش بچه هامند
گفتم : چرا پس ازرسیدن به عشقت دوباره به مطب نرفتی
گفت : به خاطر عشقم
گفتم : مگه نگفتی که به عشقم رسیدم
گفت : آره ولی عشقم تغییر کرد
گفتم : حالا عشقت چیه
گفت : عشقم شعر و جوانان ایران
گفتم : پس تو خودت بشین همرا ه عشق اولت برای عشق دومت شعر بگو
گفت : اینکار و کردم و حالا عشقم اینه که شعرهامو برای جوانان ایران بگم
گفتم : چرا اینطوری , اونا چاپ کن تا عشقات اونا را بخونن
گفت : عشقم اینه که اونا را خودم برای عشقام بخونم
گفتم : اینطوری شعرهات از بین میره و نمی مونه
گفت : هدف من تلنگر نه موندن شعرهام
آخرش گفت: زندگی یک پیکاراست تا پیکار می کنی زنده ای
گفتم : اسم , ادرس , شماره ای از خودت
گفت : عاشق نشان ندارد