قصه من همین که با تو گفتم
روایت من
هیچ کس نمی فهمد
چه بر من آمده است
کس نمی داند
برای چه؟
که این نامه ,نامه من بی شک حصار پولادین اذهان را پاره نمی کند
اذهان مسخ شده , محصور دنیای پوچ و بی ارزش را
و
من می سوزم , آه بر لب,سوز در دل
و
بانگی بر نمی آید , افشانده نمی شود دستی از پس روایت من
افسوس و صد حیف از این روایت بر باد رفته و نامه ناخوانده
گذشت و می گذرد
عمر من و عمر حصار پولادین
اما چه غمین و چه آلوده؟
دوستان ارجمند هدف از ایجاد این وبلاگ آشنایی با فرهنگ , تاریخ و جاهای دیدنی و کمتر شناخته شده این مرز و بوم می باشد امید است آنچنانکه شاید , باشد و قبل از هرچیزی از کم وکاستیها و کژیهای آن پوزش می خواهم. " در بکارگیری کلمات و جملات غرضی در کار نیست"
۱۳۸۸ شهریور ۳, سهشنبه
۱۳۸۸ شهریور ۱, یکشنبه
رفتن
آری
می توان رفت به سویش با عشق
با شعر, با سبد سبز غزل
که در آغازش
شاه بیت محبت را گفت
و
د رآن صنعت ایهام گل یاس سرود
و در مطلع آن , قافیه,
قافیه را بر سر دست نسیمی ز گل سرخ نهاد
که رساند بر او
دم گرم و سخن تازه دوست
آری
می توان رفت به سویش با عشق
با چشم خمار نرگس
با شمیم گل رز
با زبان گل سرخ
زیر آن شاخه ناز
سخن عشق سرود
با ژاله مهر ومحبت
غم و اندوه ز رویش بزدود.
می توان رفت به سویش با عشق
با شعر, با سبد سبز غزل
که در آغازش
شاه بیت محبت را گفت
و
د رآن صنعت ایهام گل یاس سرود
و در مطلع آن , قافیه,
قافیه را بر سر دست نسیمی ز گل سرخ نهاد
که رساند بر او
دم گرم و سخن تازه دوست
آری
می توان رفت به سویش با عشق
با چشم خمار نرگس
با شمیم گل رز
با زبان گل سرخ
زیر آن شاخه ناز
سخن عشق سرود
با ژاله مهر ومحبت
غم و اندوه ز رویش بزدود.
درد
دلی دارم درون سینه پردرد
بسان تار و نی
پراز اندوه وناله درد
پر از درد و ندارد باکی از چنگ
اگر تارش نوازی در بر گل
به هر لحظه, شب وروز
نوازد هردمی خم نآرد ابروش.
بسان تار و نی
پراز اندوه وناله درد
پر از درد و ندارد باکی از چنگ
اگر تارش نوازی در بر گل
به هر لحظه, شب وروز
نوازد هردمی خم نآرد ابروش.
من
من مشوش
به پریشانی زلفهای کمندت در بستر باد
به سیاهی چشمان خمارت در بستر آب
خونین جگرم
به سرخی شبق در تنگ غروب
به لرزانی
یک شاخه بید در محضر آب
من پریشان و سیاه
خونین جگر ولرزان پای
به پریشانی زلفهای کمندت در بستر باد
به سیاهی چشمان خمارت در بستر آب
خونین جگرم
به سرخی شبق در تنگ غروب
به لرزانی
یک شاخه بید در محضر آب
من پریشان و سیاه
خونین جگر ولرزان پای
رنگها
می توان سبز شد
و از دل خاک بیرون رفت
می توان زرد شد
وهمچو برگی به خزان به دل خاک خزید
می توان آبی شد
سقفی شد , چتری شد بر روی زمین
می توان سرخ شد
و در خون غلتید
بوسه زد بر لب خاک
یا چون هور زرین موی شد
و
پرتو افکند به هر سوی زمین
می توان شعشعه زد
بر رخ آبی آب
و به پرواز درآورد
همه آن قطره آب
می توان دسته ای زلف زرین را به فرستاد
به خاک
تا که بیدار کند دانه ز خواب و سبز کند شاخه ناز
می توان پرتویی از نور
فرستاد به برگ
تا که برد سبزی و بر جای گذارد
همه جا رنگ خزان
و از دل خاک بیرون رفت
می توان زرد شد
وهمچو برگی به خزان به دل خاک خزید
می توان آبی شد
سقفی شد , چتری شد بر روی زمین
می توان سرخ شد
و در خون غلتید
بوسه زد بر لب خاک
یا چون هور زرین موی شد
و
پرتو افکند به هر سوی زمین
می توان شعشعه زد
بر رخ آبی آب
و به پرواز درآورد
همه آن قطره آب
می توان دسته ای زلف زرین را به فرستاد
به خاک
تا که بیدار کند دانه ز خواب و سبز کند شاخه ناز
می توان پرتویی از نور
فرستاد به برگ
تا که برد سبزی و بر جای گذارد
همه جا رنگ خزان
۱۳۸۸ مرداد ۳۱, شنبه
بیهوده
*چه عبث بود که من
در ساحل ماسه ای اندیشه تو
قلعه ای ساخته بودم
که درآن
در گذر ثانیه ها , سپری خواهم کرد عمری
و
به تماشای شبق خواهم رفت
و
به آرامی خواهم خفت در آن
*چه عبث بود که من
در وزش باد غرور و کبرت
شمع حیاتم را روشن
و
در طی راه زکسی نور نجویم هرگز
و
بی همرهی خضر, ره به سلامت خواهم برد
* چه عبث بود که من
درآستانه پرت شدن از لب کوه
چنگ زدم به کمندت
که رها گردم از لمس سقوط
و
تو با تیزی برق نگاهت ببریدی
گره خورده به دستم چندی موی
*چه عبث بود که من
به تار بی کوک دلت چنگ زدم
تا با سرود غم عشقم تو هماهنگ شوی
چه عبث بود پیوند نگاهم با تو , چه عبث.
در ساحل ماسه ای اندیشه تو
قلعه ای ساخته بودم
که درآن
در گذر ثانیه ها , سپری خواهم کرد عمری
و
به تماشای شبق خواهم رفت
و
به آرامی خواهم خفت در آن
*چه عبث بود که من
در وزش باد غرور و کبرت
شمع حیاتم را روشن
و
در طی راه زکسی نور نجویم هرگز
و
بی همرهی خضر, ره به سلامت خواهم برد
* چه عبث بود که من
درآستانه پرت شدن از لب کوه
چنگ زدم به کمندت
که رها گردم از لمس سقوط
و
تو با تیزی برق نگاهت ببریدی
گره خورده به دستم چندی موی
*چه عبث بود که من
به تار بی کوک دلت چنگ زدم
تا با سرود غم عشقم تو هماهنگ شوی
چه عبث بود پیوند نگاهم با تو , چه عبث.
اندیشه من
اندیشه من
*من بر اینم گر توانم
نگذارم که فتد بر سر زلفت خم غم
و
تو با پای گل آلود سمندت
در بیشه افکار من زار
چنان می تازی
خاک بی لایقی دوستیم
می فشانی به رخ من
*من بر اینم گر توانم
نگذارم که نشیند به رخت ای ماه
گرد غم واندوه و فغان از دنیا
و
توموج وش
چنان می کوبی سیلی سهمگین
به تن ساحل اندیشه من
من چه گویم تو چه گویی
من چه بینم تو چه بینی
*من بر اینم گر توانم
نگذارم که فتد بر سر زلفت خم غم
و
تو با پای گل آلود سمندت
در بیشه افکار من زار
چنان می تازی
خاک بی لایقی دوستیم
می فشانی به رخ من
*من بر اینم گر توانم
نگذارم که نشیند به رخت ای ماه
گرد غم واندوه و فغان از دنیا
و
توموج وش
چنان می کوبی سیلی سهمگین
به تن ساحل اندیشه من
من چه گویم تو چه گویی
من چه بینم تو چه بینی
اشتراک در:
پستها (Atom)