آری
می توان رفت به سویش با عشق
با شعر, با سبد سبز غزل
که در آغازش
شاه بیت محبت را گفت
و
د رآن صنعت ایهام گل یاس سرود
و در مطلع آن , قافیه,
قافیه را بر سر دست نسیمی ز گل سرخ نهاد
که رساند بر او
دم گرم و سخن تازه دوست
آری
می توان رفت به سویش با عشق
با چشم خمار نرگس
با شمیم گل رز
با زبان گل سرخ
زیر آن شاخه ناز
سخن عشق سرود
با ژاله مهر ومحبت
غم و اندوه ز رویش بزدود.
دوستان ارجمند هدف از ایجاد این وبلاگ آشنایی با فرهنگ , تاریخ و جاهای دیدنی و کمتر شناخته شده این مرز و بوم می باشد امید است آنچنانکه شاید , باشد و قبل از هرچیزی از کم وکاستیها و کژیهای آن پوزش می خواهم. " در بکارگیری کلمات و جملات غرضی در کار نیست"
۱۳۸۸ شهریور ۱, یکشنبه
درد
دلی دارم درون سینه پردرد
بسان تار و نی
پراز اندوه وناله درد
پر از درد و ندارد باکی از چنگ
اگر تارش نوازی در بر گل
به هر لحظه, شب وروز
نوازد هردمی خم نآرد ابروش.
بسان تار و نی
پراز اندوه وناله درد
پر از درد و ندارد باکی از چنگ
اگر تارش نوازی در بر گل
به هر لحظه, شب وروز
نوازد هردمی خم نآرد ابروش.
من
من مشوش
به پریشانی زلفهای کمندت در بستر باد
به سیاهی چشمان خمارت در بستر آب
خونین جگرم
به سرخی شبق در تنگ غروب
به لرزانی
یک شاخه بید در محضر آب
من پریشان و سیاه
خونین جگر ولرزان پای
به پریشانی زلفهای کمندت در بستر باد
به سیاهی چشمان خمارت در بستر آب
خونین جگرم
به سرخی شبق در تنگ غروب
به لرزانی
یک شاخه بید در محضر آب
من پریشان و سیاه
خونین جگر ولرزان پای
رنگها
می توان سبز شد
و از دل خاک بیرون رفت
می توان زرد شد
وهمچو برگی به خزان به دل خاک خزید
می توان آبی شد
سقفی شد , چتری شد بر روی زمین
می توان سرخ شد
و در خون غلتید
بوسه زد بر لب خاک
یا چون هور زرین موی شد
و
پرتو افکند به هر سوی زمین
می توان شعشعه زد
بر رخ آبی آب
و به پرواز درآورد
همه آن قطره آب
می توان دسته ای زلف زرین را به فرستاد
به خاک
تا که بیدار کند دانه ز خواب و سبز کند شاخه ناز
می توان پرتویی از نور
فرستاد به برگ
تا که برد سبزی و بر جای گذارد
همه جا رنگ خزان
و از دل خاک بیرون رفت
می توان زرد شد
وهمچو برگی به خزان به دل خاک خزید
می توان آبی شد
سقفی شد , چتری شد بر روی زمین
می توان سرخ شد
و در خون غلتید
بوسه زد بر لب خاک
یا چون هور زرین موی شد
و
پرتو افکند به هر سوی زمین
می توان شعشعه زد
بر رخ آبی آب
و به پرواز درآورد
همه آن قطره آب
می توان دسته ای زلف زرین را به فرستاد
به خاک
تا که بیدار کند دانه ز خواب و سبز کند شاخه ناز
می توان پرتویی از نور
فرستاد به برگ
تا که برد سبزی و بر جای گذارد
همه جا رنگ خزان
۱۳۸۸ مرداد ۳۱, شنبه
بیهوده
*چه عبث بود که من
در ساحل ماسه ای اندیشه تو
قلعه ای ساخته بودم
که درآن
در گذر ثانیه ها , سپری خواهم کرد عمری
و
به تماشای شبق خواهم رفت
و
به آرامی خواهم خفت در آن
*چه عبث بود که من
در وزش باد غرور و کبرت
شمع حیاتم را روشن
و
در طی راه زکسی نور نجویم هرگز
و
بی همرهی خضر, ره به سلامت خواهم برد
* چه عبث بود که من
درآستانه پرت شدن از لب کوه
چنگ زدم به کمندت
که رها گردم از لمس سقوط
و
تو با تیزی برق نگاهت ببریدی
گره خورده به دستم چندی موی
*چه عبث بود که من
به تار بی کوک دلت چنگ زدم
تا با سرود غم عشقم تو هماهنگ شوی
چه عبث بود پیوند نگاهم با تو , چه عبث.
در ساحل ماسه ای اندیشه تو
قلعه ای ساخته بودم
که درآن
در گذر ثانیه ها , سپری خواهم کرد عمری
و
به تماشای شبق خواهم رفت
و
به آرامی خواهم خفت در آن
*چه عبث بود که من
در وزش باد غرور و کبرت
شمع حیاتم را روشن
و
در طی راه زکسی نور نجویم هرگز
و
بی همرهی خضر, ره به سلامت خواهم برد
* چه عبث بود که من
درآستانه پرت شدن از لب کوه
چنگ زدم به کمندت
که رها گردم از لمس سقوط
و
تو با تیزی برق نگاهت ببریدی
گره خورده به دستم چندی موی
*چه عبث بود که من
به تار بی کوک دلت چنگ زدم
تا با سرود غم عشقم تو هماهنگ شوی
چه عبث بود پیوند نگاهم با تو , چه عبث.
اندیشه من
اندیشه من
*من بر اینم گر توانم
نگذارم که فتد بر سر زلفت خم غم
و
تو با پای گل آلود سمندت
در بیشه افکار من زار
چنان می تازی
خاک بی لایقی دوستیم
می فشانی به رخ من
*من بر اینم گر توانم
نگذارم که نشیند به رخت ای ماه
گرد غم واندوه و فغان از دنیا
و
توموج وش
چنان می کوبی سیلی سهمگین
به تن ساحل اندیشه من
من چه گویم تو چه گویی
من چه بینم تو چه بینی
*من بر اینم گر توانم
نگذارم که فتد بر سر زلفت خم غم
و
تو با پای گل آلود سمندت
در بیشه افکار من زار
چنان می تازی
خاک بی لایقی دوستیم
می فشانی به رخ من
*من بر اینم گر توانم
نگذارم که نشیند به رخت ای ماه
گرد غم واندوه و فغان از دنیا
و
توموج وش
چنان می کوبی سیلی سهمگین
به تن ساحل اندیشه من
من چه گویم تو چه گویی
من چه بینم تو چه بینی
۱۳۸۸ مرداد ۳۰, جمعه
یشدادیان 3
طهمورث
طهمورث پسر هوشنگ, نام او در اوستا به دو گون آمده است تخمواوروپ(تخمو:نرینه ,پرزور و نیرومند برابر تهم فارسی ) و آوروپن با پاژنام ازینونت (برابر زیناوند یعنی مسلح).
طهمورث بر هفت کشور فرمانروایی داشت و با پشتیبانی ایزد اندروای بر اهریمن پیروز گشت و سی سال بر پشت او که به هیبت اسب درآمده بود سوار شد .
در متون پهلوی آمده است که اهریمن که به صوررت اسبی در آمده بود از طهمورث به ستوه آمد و با فریب دادن همسر طهمورث راه شکست دادنش که ترس از سرنگونی در سراشیبی های تند البرز بود , را فرا گرفت و او را همانجا به زیر افکند و سپس اورا بلعید.
در شاهنامه از طهمورث به دیوبند نام برده شده چون دیوان و جادوگرانرا به بندکشید و با راهنمایی دستور خردمندش شهرسپ از بدیها پالوده گشت و فره ایزدی در او نمایان شد .
به روایتی دیگر بودا در زمان طهمورث پدیدار گشت . نوشتن و خواندن ,ساختن طنبور ,اهلی کردن استر,ابریشم و پشم بافی , عمارت و آبادانی , ساختن کوچه و بازار و روزه گرفتن از تعلیات اوست و اولین کسی بود که خط پهلوی را به کار برد.
طهمورث پسر هوشنگ, نام او در اوستا به دو گون آمده است تخمواوروپ(تخمو:نرینه ,پرزور و نیرومند برابر تهم فارسی ) و آوروپن با پاژنام ازینونت (برابر زیناوند یعنی مسلح).
طهمورث بر هفت کشور فرمانروایی داشت و با پشتیبانی ایزد اندروای بر اهریمن پیروز گشت و سی سال بر پشت او که به هیبت اسب درآمده بود سوار شد .
در متون پهلوی آمده است که اهریمن که به صوررت اسبی در آمده بود از طهمورث به ستوه آمد و با فریب دادن همسر طهمورث راه شکست دادنش که ترس از سرنگونی در سراشیبی های تند البرز بود , را فرا گرفت و او را همانجا به زیر افکند و سپس اورا بلعید.
در شاهنامه از طهمورث به دیوبند نام برده شده چون دیوان و جادوگرانرا به بندکشید و با راهنمایی دستور خردمندش شهرسپ از بدیها پالوده گشت و فره ایزدی در او نمایان شد .
به روایتی دیگر بودا در زمان طهمورث پدیدار گشت . نوشتن و خواندن ,ساختن طنبور ,اهلی کردن استر,ابریشم و پشم بافی , عمارت و آبادانی , ساختن کوچه و بازار و روزه گرفتن از تعلیات اوست و اولین کسی بود که خط پهلوی را به کار برد.
اشتراک در:
پستها (Atom)